7%
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز
کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود
داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر
قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند
که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به
راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر
کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی
توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق
قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به
اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی
فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها
یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها
به خودشان فکر می کنند!
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد.
ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر 7% ارسال
کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا
قاشق غذای خود را با شما تقسیم كن
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:30 توسط Pioneer
|
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وان چه در جان شفق بینی بجز خوبان نیست
جلوه صبح و شکر خند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت ابرار نیست
زندگی خوشتر بوده در پرده ی وهم و خیال
صبح روشن با صفای ساقی مهتاب نیست
گر تو را با ما تعلق نیست ما را هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 15:21 توسط Pioneer
|
1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .
3. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .
4. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 توسط Pioneer
|
آی ایها الناس مردم بابا دارم دیونه میشم از دست این مظفری (جناب اشتاذ کششته)
این اوستاد می یاد ۳ ساعت تمام رو نروه (نرو=یه رشته اعصابه که کسی حق نداره روش پا بزاره )
نمی دونم شاید این استاده دیازپامی چیزی باشه سره کلاسش خوابم می خواست بگیره بچه ها هم ماشالا می یان سر کلاس مراحل بازی های موبایلشونو میرن یکی عکس میگیره یکی با ایرانسل چت می کنه این استادو باید چی کار کرد؟
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:22 توسط Pioneer
|